![]()
![]()
![]()
سلام
من عادت ندارم تو وبلاگ به نظرات دوستام جواب بدم ولی چون یه نظر از یه عزیز بود که وبلاگ نداشت اینجا جواب میدم و امیدوارم بخونه .
ببین داداش رضای گل ، برداشت تو از ذهنیت من خیلی بدتره.
من نگفتم خدا بی رحم و سنگدله ، اینو تو برداشت کردی که واقعا بی معنی و بده ولی بازم میگم این طرز فکر ناشی از برداشت غلط توئه .
خدا منشا همه خوبیهاست
هم رحمان
هم رحیم
هم کریم
و و و و
ولی بعضی اوقات آدمی اونقدر دلش سیاه میشه که خدا اون به حال خودش وا میذاره ، اونجاست که انسان باید برای برگشتن پیش خدا یه ضامن معتبر داشته باشه .
فدات شم تو اونقدر خوب هستی که خدا بدون ضمانت قبولت میکنه و خوش بحالت ولی این دلیل نمیشه همه مثل تو باشن .
خدا این رابطه ها رو واسه وصل شدن بهتر بنده هاش به خودش رو زمین گذاشته .
پس چرا ما استفاده نکنیم ؟؟؟؟
اگه واسه یه در خواست بزرگ و آینده ساز از خدا ضامن نمیخوایم پس چرا شبای احیا به 14 معصوم متوسل میشیم و میگیم
** الهی **
بمحمد بمحمد بمحمد ....
نمیخوام پند و نصیحت بکنم چون اصلا خوشم نمیاد خلاصه اینکه برداشت تو از پست من کاملا اشتباه بود .
* البته نظر هر کس حداقل برای خودش قابل قبوله *
« اگه بازم قانع نشدی بهم بگو تا دلیلای روشن تر و بیشتری برات بیارم »

يا اما رضا تو كه ضمانت آهو رو كردي ما كه از آهو كمتر نيستيم .
ضمانت ما هم بكن
مطمئنم خدا ضمانت نامه امام هشتم رو رد نميكنه ...
88/8/8 ميلاد هشتمين امام شيعيان بر تمامي مسلمين جهان مبارك باد

هر شاگرد جواب خاصى داد كه از ديد خودش منطقى بود ولى هيچ كدوم از جوابا استاد رو راضى نكرد
همه از جواب دادن به سوال درمونده شده بودن و از استاد خواستن خودش به سوال جواب بده
استاد گفت . . .
وقتى انسانها از دست هم عصبانى ميشن دلهاشون از هم فاصله ميگيرن و به خاطر اينكه دلها صدا رو بشنون آدما داد ميزنن
هر چى دلها به هم نزديكتر بشن صداى آدما آروم تر ميشه مثل دوتا دوست كه با هم حرف ميزنن تا جايى كه وقتى دونفر عاشق همن بدون صدا و فقط با نگاهشون با هم حرف ميزنن ...

مى نويسم امشب
از ته دل آرام
آسمان صاف
گهى ابرى و گه بارانى
حس زيباى تو در دام وجود
با دل خود چه كنم ؟
گرچه امشب مستم
مست از باده تو
مست از زخم زبانى كه هميشه دارد
آن لب مثل شكر شيرينت
دل من باز امشب
شوق ديدار تو در سر دارد
با دل خود چه كنم ؟
عشق در ثانيه ها
شوق در فاصله ها
بى وفا ، من امشب
مثل شب هاى دگر
آتش عشق تو در بند وجودم دارم
با دل خود چه كنم ؟
با دل پير ز هجر نگهت
با تن سرد ز سرماى زمان
كاش امشب باز هم
آسمان حال مرا مى فهميد
كاش امشب باز هم
چهره ات بر تب داغ نگهم مى خنديد
درك اين فاصله از سوى دلم سنگين است
با دل خود چه كنم ؟
با دل بسته به دام نگهت
آسمان رام
شب آرام
شور و غوغاى سكوت
واى امشب دل من ميميرد
به گمانم امشب
دل من رنگ دگر ميگيرد
ياد تو ثانيه ها ، ساعت ها
در دل من جاريست
قلم امشب ز خيال نگهت مى گريد
اشك امشب داغ بر دل دارد
بى خبر از من و دل
با دل خود چه كنم ؟ ...
« على ، 28/07/88 ، 2:30 »

شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما ،
چه كسي نقش تو را خواهد شست
روزی دروغ به حقیقت گفت بیا برای شنا به دریا برویم .
حقیقت ساده لوح حرف دروغ را پذیرفت و آنها با هم راهی دریا شدند .
هنگامی که به کنار ساحل رسیدند حقیقت لباس های خود را برای شنا کردن در آورد و دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت
از آن پس همیشه حقیقت عریان و دروغ در لباس حقیقت و آراسته ظاهر می شوند...

